وقتی همه چیز می شکند

چقدر دلم از دستت گرفته . چرا این دلم صاف نمی شود با تو . چرا اینهمه از تو

ناراحتم چرا نمی توانم ببخشمت . چرا نمی توانم ....چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

وانمود کن اتفاقی نیفتاده من هم که هنوز خورده های شکسته ی دلم را به

کسی نشان نداده ام ! گذاشتمش گوشه ی ذهنم همان جا که حرفهای

دروغت را گذاشتم  چقدر سست بودی . چقدر جدی به تو تکیه کردم و چقدر

راحت فرو ریختی ....

دروغ بزرگ تمام زندگیم بودی .

چقدر آرام می شوم وقتی می نویسم . می خواهم همه ی نفس های قلمم را

بنویسم تا تمام شود . حتی قلمم از تو باوفا تر بود . ماند برایم ، تا ابد هم می

ماند برایم ... نه مثل تو ...نه مثل همه ی آنهایی که قلبشان را به چشمشان

امانت می دهند .

حالا می فهمم چرا .... چرا می شود همه جا محبت را یافت ولی هیچ جا نمی

شود نگهش داشت . قلب ها کوچک شده . کذب ها زیاد شده .

/ 2 نظر / 11 بازدید
مریم

وقتی دلی می شکند حتی به هم چسباندن تکه هایش هم دردشکستگی را کم نمی کند!

....

نظر دادن خیلی راحته قلم هم خیلی راحت مینویسه چون نه چیزی میفهمه نه چیزی میبینه میدونی چرا چون فقط برای نوشتن ساخته شده فقط و هیچ اختیار دیگری هم ندارد حالا اون نوشته درست باشه یا اینکه غلط راستی اگه تو با قلمت حال میکنی منم با تنهایی خودم باز اون نسبت به قلم به آدم نزدیکتره موفق باشید صاحب وبلاگ