گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
حرفی برای گفتن نمانده بود اگر هم حرفی بود صحبت دردهای بی شمار تو بود و سکوت ناگزیز من تا ابد هم بگویی فلسفه اختیار من باز در دفترم می نویسم قانون اجبار و این قانون است که اجرا می شود نه فلسفه و منطق هرچند با عدالت جور درنیاید حالا من مانده ام و حرف هایی که اگر این جبر روزگار می گذاشت برایت می گفتم احساس می کنم راز آفرینش در بیهودگی آن است پوچی مطلق لااقل که برای من این طور بوده همیشه خودمان مقصریم فقط اشکال بزرگ این است که آنقدر بزرگ نشده ایم که بفهمیم زود از رسیدن به هدف خسته می شویم فکر می کنم خدا بعضی وقتها ترجیح می دهد نبیند و نشنود چون ناگزیر است مثل من یا تو . تو را نمی دانم پس فقط مثل من . خدا می ترسد هر چه بیشتر بداند و بشنود عذاب وجدانش نسبت به من و تو یا امثال ما بیشتر شود قرارمان این نبود قرار گذاشتیم همه خوب باشیم و به هم کمک کنیم خدا خیلی وقت ها خوب نبود خیلی وقت ها کمکم نکرد چون فلسفه زندگی جبر بود نه اختیار . شاید لازم بود خدا بعضی وقت ها خوب نباشد تب وقتی خوب است را من بفهمم . این را نعمت و آنرا حکمت نا نهادند آخر ترسیدند بگویند این خدای خوب است آن خدای بد . این را دوست بدار آن یکی را نه و از او بگریز ببین از کجا به کجا رسیدم هیچ وقت متوجه نمی شم چگونه به جایگاه فعلی خودم رسیدم
[ یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ گل کاغذی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب