گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
شاید تاوان فراموشی چشمان توست که نمی توانم ببینم و عاشق شوم چقدر این شعر را دوست دارم . اما منظورم از این شعر آن نیست که دوست دارم عاشق شوم نه عاشق بوده ام نه می خواهم عاشق باشم اگه مقصود از عشق وصال است آنهم در غالب ازدواج . دوست داشتم کمی فرصت داشتم تا بداند کیستم . اما او نخواست . فقط می خواست زندگیش را سامان ببخشد و من این وسط مناسب بودم چون شرایطی را که او می خواست داشتم و نه شرایطی که خودم می خواستم .خودم مهم نبودم آنچه او می خواست مهم بود شادمانیم این حس را در او بر می انگیخت که چه کسی را دیدم که اینچنین شادم ! توهینی از این بالاتر برای من نبود . او نمی دانست من از اینکه هنگام راه رفتنم در خیابان پرندگان نترسند و فرار نکنند چقدر شاد می شوم یا از شنیدن صدای خنده شاگردانم یا دویدن چند کودک به دنبال هم فکر می کرد برای شاد کردن من باید پول خرج کرد ولی شادکردن من ساده تر از این حرف ها بود حتی یک اس ام اس می توانست مرا تا چند روز شاد نگه دارد . حال کین اندک کند شادم گرفتارم کنید. خیلی فکر کردم با اینکه انسان خوبی بود ولی در مجموع مرا نشناخت . چگونه می توانستم چقدر فکر کردم چقدر سخت بود برایم حتی وصالش حتی فراقش حتی حالا که نمی دانم کجاست همه اش فشار روحی بود برایم .باید می نوشتم داشتم دیوانه می شدم نمی خواستم احساسم دلیل وصالم با او شود خواستم با عقلم با شعورم انتخابش کنم . او نفهمید درکم نکرد زود آمد زودتر رفت حالا آنچه مرا در زندان این اندیشه تاریک نگه می دارد اندیشه هایی بود که در ذهن من بود و انگار دخترهای دیگر به این نوع اندیشه ها بها نمی دهند و این گناه من نیست
[ دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ گل کاغذی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب