گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

  کودک می خواست با خدا صحبت کند .

  پس گفت:" خدايا با من صحبت کن...."

  و يک چکاوک آواز خواند ولی کودک نشنيد!

  سپس کودک با صدای بلند تر گفت :" خدايا با من صحبت کن...."

  آذرخشی درآسمان غريد ولی کودک متوجه نشد!

  کودک فرياد زد:" خدايا يک معجزه به من نشان بده..."

  و يک زندگی متولد شد ولی کودک باز هم نفهميد!

  کودک نااميدانه گريه کرد و گفت:" خدايا مرا لمس کن وبگذار تو را بشناسم..."

  پس خدا نزد کودک آمد و اورا لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در

 حالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد...!!!

 

 "برگرفته از سايت خنده بازار"

 

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٤ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ گل کاغذی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب