گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
درددل

اگه این نوشتن نبود .... اگه نمی تونستم احساسمو بنویسم .... نمی دونم چطور می

شدم؟؟؟

داشتم نظرات وبلاگمو از اول می خوندم .از اول تا آخر . نتونستم ادامه بدم . اسم آدما اذیتم

کرد . خاطراتشون مثل فیلم اومد جلو چشمم . چقدر حرف ها با عمل ها فرق داره .

می دونم بعضی وقتا نمی شه . درک می کنم . ولی....

ولی وقتی احساستو گره می زنی به یه آدم ، وقتی براش وقت می زاری ، سعی می

کنی کاراشو درک کنی، وقتی ناراحته کمکش کنی ناراحتیش کم بشه ، تو شادی هات

شریکش کنی ،تهش بهش بگی دوستش داری و اون ....

گره ی احساستو باز نکرده بره ، بره با یکی دیگه زندگی کنه ، خودش مرهم ناراحتی

یکی دیگه بشه ، شادی های یکی دیگه رو براش کادو ببره ...

می دونی چه حسیه؟؟؟ نه نفرته، نه کینه ،نه حسودی .... غمه ...حس غم به تمام

معنا

بعد آدمای دورت ،می بینن کاری نمی تونن برات بکنن ، یه ریز می شینن ازش بد میگن

شاید از چشمت بیفته ، از چشم شاید بیفته ولی از دل؟؟؟ فکر نمی کنم . یه زخمایی

هست که همیشه جاش درد می کنه مخصوصا اگه از جنس استخونه تو گوشت باشه

مجبور می شی وانمود کنی فراموشش کردی ولی همیشه به یادشی .

خیابونا ، پارکا، رستورانا ، دربند ، جمشیدیه همه جا برات می شه معبد . دیگه با اون

نمی ری اونجا ولی همیشه به یادش می ری . تنها قدم می زنی . رو همون صندلی

همون پسر فال فروش . ولی تو ...ساکتی ... انگار روح نداری . وجودت سالهاست تو یه

شوک مونده .

می خوای از اول شروع کنی ولی سر دلت نمی تونی کلاه بزاری . دلت نمی تونه شروع

کنه ، دل ببنده ، عاشق بشه، مهربونی کنه . دلت خیلی بد شکسته ...

 

 

 

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ ساعت : ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نظرات ()

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب