گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
تولد من

یه روزی مثل فردا سر وقت اذون ظهر من به دنیا اومدم . با وجود همه ی اقداماتی که

علیه من انجام شد و همه ی تلاشهایی که برای جنین مرگی من شد من سالم و تپل

با وزن 5 کیلو پا تو دنیا گذاشتم .

همون اولش منو اشتباه گرفتن . فکر می کردن پسرم . می تونید تصور کنید قیافه ی یه

خونواده پسر دوستو که فکر می کنن نوزادشون پسره و بعد می فهمن دختره . مثل این

عروسکای خنده گریه که الان مد شده ! سر سه سوت لب و لوچه ها آویزون شد .

ولی من باز مقاومت کردم و به روی ،پر روی ، خودم نیاوردم .

کودکیم که جالب نبود . تو جنگ بود و بمب و موشک و فرار و ترس و شهادت و اسارت و

هزار بدبختی دیگه . هر هفته یا هر ده روز تو محلمون یه شهید می اومد .

کی جرات داشت اون روزا بخنده شادی کنه ،حتی عروسی هام بدون دست زدن بود

همش صلوات بود . یادمه حتی تو یه عروسی ,عروس آرایشم نداشت !!!!!!

اول ابتداییمم که در نهایت رفاه زیر موشکای صدام سپری می شد . بیشتر تو پناهگاه

مدرسه بودیم تا تو کلاس . آخرم دولت مدرسه ها رو تعطیل کرد که نخود نخود هر که رود

خانه ی خود!

از تلویزیون بهمون درس می دادن . من نصف الفبا رو این مدلی یاد گرفتم .بعدم یه برنامه

امتحانی اعلام کردن رفتیم مدرسه امتحان دادیم همه هم قبول شدیم . هیچ خللی هم

در سد آهنین علم و دانش ایجاد نشد .

دوم بودیم  که وسط امتحاناتمون رهبر کبیر فوت فرمودند باز امتحانا عقب افتاد . اصلا من

تو علم و دانش شانس نداشتم . بقیشو بخونین می فهمین

سوم و چهارم و پنجممون خدا رو شکر فقط تو فقر و سازندگی و این تیپیا  طی شدتا

به قول گوگوش رسیدیم به اولین بزنگاه !

دوران راهنمایی برای من بدترین دوران زندگیم بود . نه بزرگ بودم نه کوچیک . مزخرف

بود .نصف کلاس عاشق نصفشون فارغ منم این وسط خرخون .

 خواستم برم دبیرستان . نظام آموزشی عوض شد . نظام جدید . اصلا بلا تکلیفی

بود اون اولاش هر سال کتاب عوض می شد . معلمای بیچارمون مونده بودن چی بگن

چی نگن . تا آقای نجفی رئیس آموزش و پرورش خودشو کمی جمع کرد و ما دوسال بعد

راحت تر بودیم .

برای پیش دانشگاهی چون جمعیت دانش آموز مملکت زیاد بود و بودجه یوخد ازمون 

کنکور گرفتن . خیلی از دوستام جا موندن تو پیش دانشگاهی . چه سال بدی بود . اه

رسیدیم به کنکور دانشگاه .خلاصه با هزار مکافات نرم افزار قبول شدم تو یکی از

دانشگاه های دولتی . رشتمو دوست داشتم . فوق دیپلمم رو هنوز نگرفتم که تو آزمون

آموزش و پرورش قبول شدم و بعدش استخدام و الانم باز دانشجو هستم و خدا می دونه

که فردا شو کجاییم .

روزای تلخ زیادی داشتم . روزای شادم زیاد داشتم . سختی زیاد کشیدم ونتیجه ی همه

اینا شد گل کاغذی الان که نه گلدونی می خواد و نه نیاز به بارونی . تو کویر باور خودم

دور از تظاهر کننده ها و صورتک های دروغین کاشتمش و دوستش دارم.

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ ساعت : ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

کاش ها

می رسم روزی به این " یک کاش " ها

می شود آرام این دل ،

می شود گرم این تن بی جان ،

می شود روشن ز مهتاب نگاهر دلبر جانان

باز آرامی بگیرد یک پریشان روح سرگردان

روزگاری را که باشی در کنارم گرم و روشن

تا ابد ، تا انتهای روزگاران...

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ ساعت : ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

عشق واقعی

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند !

اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان دست هم کمتر است !


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ ساعت : ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

زیبا

زیبا، هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا ...

...

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا ...

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ ساعت : ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نظرات ()

زمان

امروزم گذشت . میان ناباوری عقربه های ساعت که لحظه ی  آرام گرفتن در کنار هم را

هرگز تجربه نمی کنند .

می خواهم در امروز زندگی کنم . در همین لحظه حتی اگر در بطنش غم باشد ، حسرت

باشد . امروز یاد گرفتم تنها چیز واقعی جهان همین لحظه ی حال است . می خواهم

مواظبش باشم . تو هم اگر خواستی بیا و رنگش کن اگر نه ، برای سکوتت همیشه یک

صندلی می گذارم ،  از همین حالا...


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ ساعت : ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

من و قلم

مدتهاست به دستانم می گویم ننویس . ننوشتن چه فایده دارد وقتی چشم می بیند

گوش می شنود و عقل می فهمد .

رنج فهمیدن رنج بزرگی است . رنج دیدن آینده که از پنجره ی حال پیداست و تحفه ایی

نیست ولی باز برایش باید جنگید . باید زمین خورد ، شکست و بلند شد و این چرخه

تا اثبات خدایی تو ادامه دارد نه تا تحمل من ...

حرفهایم در گلو می میرد . پشت درهایی که تو به رویم بستی هزاران امید بود هزاران

آرزوی سبز ...


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ ساعت : ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب