گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
تولد من

جوانی ، داستانی بود

پریشان داستان بی سرانجامی

غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم، وزین غفلت پشیمانم

*** 

جوانی چون  کبوتر بود و بودم یکی طفل کبوتر باز

سرودی داشت آن مرغک ـــ

که از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائی داشت

حالی داشت

گه بی گاه با طفل دلم قال و مقالی داشت

***

ولی افسوس

هزار افسوس

یکی روز آن کبوتر از کفم پر زد

ز پیشم همچنان تیر شهابی، تند، بالا رفت

به سو ی آسمانها رفت

فغان کردم ـــ

 نگاهم را چنان صیاد ـــ دنبالش روان کردم

ولی اوکم کمک چون نقطه شد و ز دیده پنهان شد

به خود گفتم که :آن مرغک به سوی لانه می آید

امید رفته روزی عاقبت در خانه می آید

ولی افسوس

هزار افسوس!

به عمری در رهش آویختم فانوس جشم را

نیامد در برم مرغ سپید من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و امید من

کنون دور از کبوتر ، لانه خالی، آسمان خالیست

بسوی آسمان چون بنگرم تا کهکشان خالیست

***

منم آن طفل دیروزین ـــ

که اینک در غم هم نغمه ای با چشم تو مانده

درون آشیان ز آن همنوای گرم خو یک مشت « پر » مانده

« پر او چیست دانی؟ هاله ی موی سپید من

فضای آشیان خالیست

چه هست آن آشیان؟ ـــ

ویران دلم ، ویرانه ی عشق و امید من

***

هزار افسوس!

هزار اندوه!

کنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گریزان، رهنورد هربیابانم

سراپا حیرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم

چنان گمکرده فرزندی

به صحرای غریبی، بی کسی ، هم صحبت کوهم

***

صدا سر میدهم در کوه:

کجائید ای جوانی، شادمانی، کامرانیها؟!

جواب آید به صد اندوه:

کجائید ای جوانی، شادمانی، کامرانیها...؟!


برچسب‌ها: تولد من
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ ساعت : ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نظرات ()

خیام

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزاربار بی چاره تر است

 

من که عاشق رباعیات خیامم . محاله کسی بخوندشو عاشق

این شاهکار ادبی نشه


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ ساعت : ۱:۳٦ ‎ب.ظ | نظرات ()

یه شعر قشنگ

آسمان پر ریخت باران مرا

کرد عریان زخم پنهان مرا

چون شکسته شیشه در هم ریخت دل

دید تا شام غریبان مرا

در کنارم می نشستی ابرناک

می گشودی چتر باران مرا

دیده را شبنم نشین عشق کرد

تا فراقت بست مژگان مرا


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ ساعت : ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نظرات ()

 

امشب تمام می شوم .میان همه ی نیست ها من هم نیست می شوم .

تمام بهانه های ماندنم یک هیچ بزرگ است که آنرا بزرگترین اشتباه زندگیم می دانم

تمام غرور زندگیم به بال و پر دادن به این هیچ بود حالا می خواهم بال و پرش را

کوتاه کنم تا بلند بپرم . از زمین پست تا اوج آسمانها


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ ساعت : ۸:٠٦ ‎ب.ظ | نظرات ()

روشنایی

هر چقدر هم شمع روشن کنی کافی نیست . سیاهی این شب ها زیاد است.

هوا را تاریک کرده اند تا نبینی آن کسی هم که برایت خورشید می آورد خودش

نمی بیند اما می گوید می بینم من بعید می دانم.

جای دیگر ، جایی که این جا نیست و خیلی دور است کسانی هستند که می

توانند ببینند و خورشید داشته باشند و خورشید تو را هم بردارند وآب هم از آب

تکان نخورد. به کسی هم ربطی ندارد چرا بعضی ها چند تا چند تا خورشید دارند

 

 

 

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ ساعت : ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب