گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
او هم رفت ...

امشب داشتم درس می خوندم . زبان تخصصی . مامانم گفت نگاه کن همایون داره

گریه می کنه ! گفتم نه اشتباه می کنی ! بعد دقت کردم دیدم نه همایون داره گریه

می کنه . بعد از چند ثانیه سرود ای ایران پخش شد ! بعد هم این زیر نویس .رضا فاضلی

هم رفت ...

اگر چه من با خیلی از اعتقادات این آقا هم عقیده نبودم ولی به دانشش و به سوادش

ایمان داشتم و اونو مرد با مطالعه ای می دونستم .

روحت شاد ...

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ ساعت : ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نظرات ()

عاقبت این نردبان افتادنیست(2)...

جای بعدی که رفتیم . کاخ سبز بود . چقدر اسمش قشنگه . سقف نمای این کاخ سبز

بود و جای خیلی قشنگی بود . اینجا اثری از بی نظمی و کثیفی کاخ قبل دیده نمی شد

در نگهداریش کمی دقت کرده بودند. به محض ورود با برخورد بی ادبانه مسئول اونجا مواجه

شدیم که چرا تو یه روز دو مدرسه می خوان از کاخ بازدید کنن ( به توچه مگه ارث پدر تو اه)

خلاصه کلی خط و نشون کشیدن که اون تو نباید حرف بزنید نباید بخندید نباید شوخی کنید

بازم جای شکرش باقیه نگفتن نباید ببینید یا نفس بکشید !

خلاصه شاگردای ما همون 10 ثانیه اول خوب بودن . اما تا سرویس بهداشتی و حمام

شاه رو دیدن از کنترل خارج شدند . براشون جالب بود حمام یه شاه چه جوریه . برا

منم جالب بود . تمام سرویس مبل و فرش و تابلو ها به جز میز و صندلی  که کار آمریکا

بود همه کار کشور انگلیس بود . راهنما به من گفت که درتمام کاخ های شاه بیشتر از

آثار کشور فرانسه استفاده شده . یه ظرف میوه خوریم بود از جنس نقره با 76 کیلو وزن

استراحتگاه رضا شاه بیشتر کاخ سبز بوده و راهنما اضافه کرد تا قبل از ورود محمدرضا

شاه اینجا میز و مبل یا تخت نداشته چون رضا شاه روی زمین غذا می خورده و می خوا

بیده !!!! این یعنی تجمل گرایی؟!!!!

درداخل یه ویترین لباس رضاشاه بود و عصای اون که روی عصا پرچم شیروخورشید حک

شده بود و چند جمله تمجیدی از رضا شاه . عکس رضا شاه هم روی دیوار بود با جمعی

از اطرافیانش که فکر کنم نظامی بودند.

بیرون کاخ که اومدیم بارون می اومد . یه خانومی با روپوش سفید روی لبه ایوان

نشسته بود و تریپ یوگا برداشته بود . این حس یوگای خانوم دوامی نداشت چون

شاگردای ما 2 دقیقه ای ترتیب تمرکزشو دادن و بیچاره جل و پلاسشو جمع کرد و رفت

اتفاقای دیگه ای هم افتاد که زیاد جالب نبود

فقط یه سوال تو ذهنم بوجود اومد : اونهمه تجمل گرایی که تو کتاب اجتماعی دبستان

ما بود این بود؟ اونهمه کاخ و کوخ که براش نظامی عوض شد و 5 میلیون مهاجر ازش

بوجود اومد  این بود . واقعا گناه شاه چی بود؟ چرا حکومتش سرنگون شد ؟ چه تاریخ

ساکتی داریم !


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ ساعت : ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نظرات ()

عاقبت این نردبان افتادنیست (1)....

امروز با شاگردام رفتیم کاخ موزه ی سعد آباد . خیلی خوش گذشت . خیلی دوست

داشتمجایی رو که شاه و بانو فرح زندگی می کرد رو از نزدیک ببینم . دوست داشتم

محل کارشونو محل خوابشونو ، جایی که با مهمانها صحبت می کردند رو ببینم .

وقتی داخل کاخ شدیم انگار تمام صحنه هایی که از شاه دیده بودم تو تلویزیون جلوی

چشمم اومد . جایی که بختیار دست شاه رو می بوسید . محل تاجگذاری بانو فرح و ..

داخل کاخ شدیم . چقدر حالم گرفته شد . از اونهمه شکوه هیچ چیز نمونده بود جز یه

تخته فرش مندرس که دورشو مثلا حصار کشیدند و یه چند تا تخته به عنوان مبل . چند تا

تابلو اثر هنرمندان روس که معلوم بود هدیه بود و دیگر هیچ . واقعا هیچ . توی کاخ شاه

آسانسور زده بودند . عین تخریب فرهنگ . زده بودند دیواراشو خراب کرده بودند تا یه

آسانسور دربیارن . البته برای استفاده خودشون نه بازدیدکنندگان . کف زمین و پله ها

اونقدر کثیف بود که نگو .

بیرون اومدیم یه کالاسکه بود . شاگردام رفتند باهاش عکس بندازن . خانومی گفت 4

هزار تومن باید بدید !!! بچه های منم غمگین برگشتند . رفتم پیششون گفتم من از

همتون جوری عکس میندازم که کالاسکه هم بیفته خانومه هم نفهمه ! کلی ذوق

کردند . بعد از مراسم عکاسی یکی از شاگردام از اون خانومه پرسید این کالاسکه چرا

اسب نداره؟ یه آقایی که اونم معلم بود گفت اسبشو رفسنجانی برده . شاگردم پرسید

چرا گاریشو نبرده ؟آقاهه گفت گذاشته احمدی نژاد ببره...

 

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ ساعت : ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نظرات ()

عشق

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

یادگار از تو چه شب ها، چه سحرها دارم


با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم


تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی

تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی


آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی

دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی

داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

عماد خراسانی 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ ساعت : ٩:٠٦ ‎ب.ظ | نظرات ()

زمان

زمان خنجر دو لبه ایست . کاش تمام ساعت های خانه را جمع کنی . آخر

ساعت می خواهیم چکار ؟ ساعت ها را بیدار می کنیم که گذر عمر را زجر

بکشیم .

اینجا اینگونه نفس کشیدن اینگونه زیستن برای من افتخاری نمی آفریند .

بالهایم را به من برگردان و هرچه فکر می کنی در عوضش به من دادی بردار .

بگذار بروم . عبور این لحظه ها آزارم می دهد به این راضی نباش بگذار از این

لحظه ها خارج شوم . فقط می خواهم تمام شوم . می خواهم آسوده بخوابم

دلم نه بهانه ی بهشتت را خواهد گرفت نه آرزوی رهایی از دوزخت را خواهد داشت

هرچه تو خواستی فقط اکنون مرا از این برزخ نجات بده . خسته ام .

خسته از همه ی دقایقی که به حکم تو سپری کردم . به همین جا قناعت کن .

پر پروازم را به من بر گردان . اینگونه زندگی مرا افتخاری نمی بخشد و تو را عظمتی

بگذارم بروم . بروم پشت درختان کفن پوش زمین گم بشوم ....


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ ساعت : ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب