گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
سردرگمی
وســـــط یـــه ضــربدرم خونـــــــــــه بـــه دوش و خســـته تــــوی چـــارراهی کـــه از چـــــــهار طـــرف بــن بــســـته
برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ ساعت : ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نظرات ()

من از جهانی دگرم
ساقی از این عا لم واهی رهایم کن نمی خواهم در این عالم بمانم بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن تو را اینجا به صدها رنگ می جویند تو را با حیله و نیرنگ می جویند تو را با نیزه ها در جنگ می جویند بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو میگیرند جان از ما نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من آدمم روحم خدایم یا که شیطانم تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست پس ای مردم خدا اینجاست خدا در قلب انسانهاست به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت خداوندا بسوزانم همایم کن بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن " شعر آهنگ از همای
برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ ساعت : ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نظرات ()

خدا که صدای مرا نمی شنود...
تا فردا هم که روبروی دیوار بایستی و فریاد بزنی فایده ایی ندارد . خدا صدایت را نمی شنود باز هم بگو من اشتباه می کنم ولی به وجودش شک دارم . نه این طور بگویم به قدرتش شک دارم داری می گویی کفر نگویم . ببخشید تا خدا را نشناسم نمی توانم بپرستمش . اگر چه عادت کردیم اول بپرستیم بعد شاید خواستیم بشناسیمش. یک چیز کوچولوی دیگر هم هست . اینجا که من هستم قاصدک ها تا دریا نمی روند تا اقیانوس ها نمی روند فقط خواستم بگم پیامی دارم برای عزیزی و قاصدکی ندارم . اگر قاصد عاشقی دیدی از پیغام من برایش بگو و بگو که پیامم را با احتیاط حمل کند چون حاوی محبت است
برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ ساعت : ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نظرات ()

کفشهایم کو....
باید امشب بروم. من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم. هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد وقتی از پنجره می‌بینم حوری - دختر بالغ همسایه - پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین فقه می‌خواند.
برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ ساعت : ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

چرا؟
حرفی برای گفتن نمانده بود اگر هم حرفی بود صحبت دردهای بی شمار تو بود و سکوت ناگزیز من تا ابد هم بگویی فلسفه اختیار من باز در دفترم می نویسم قانون اجبار و این قانون است که اجرا می شود نه فلسفه و منطق هرچند با عدالت جور درنیاید حالا من مانده ام و حرف هایی که اگر این جبر روزگار می گذاشت برایت می گفتم احساس می کنم راز آفرینش در بیهودگی آن است پوچی مطلق لااقل که برای من این طور بوده همیشه خودمان مقصریم فقط اشکال بزرگ این است که آنقدر بزرگ نشده ایم که بفهمیم زود از رسیدن به هدف خسته می شویم فکر می کنم خدا بعضی وقتها ترجیح می دهد نبیند و نشنود چون ناگزیر است مثل من یا تو . تو را نمی دانم پس فقط مثل من . خدا می ترسد هر چه بیشتر بداند و بشنود عذاب وجدانش نسبت به من و تو یا امثال ما بیشتر شود قرارمان این نبود قرار گذاشتیم همه خوب باشیم و به هم کمک کنیم خدا خیلی وقت ها خوب نبود خیلی وقت ها کمکم نکرد چون فلسفه زندگی جبر بود نه اختیار . شاید لازم بود خدا بعضی وقت ها خوب نباشد تب وقتی خوب است را من بفهمم . این را نعمت و آنرا حکمت نا نهادند آخر ترسیدند بگویند این خدای خوب است آن خدای بد . این را دوست بدار آن یکی را نه و از او بگریز ببین از کجا به کجا رسیدم هیچ وقت متوجه نمی شم چگونه به جایگاه فعلی خودم رسیدم
برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧ ساعت : ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نظرات ()

آنچه مرا در زندان نگه می دارد
شاید تاوان فراموشی چشمان توست که نمی توانم ببینم و عاشق شوم چقدر این شعر را دوست دارم . اما منظورم از این شعر آن نیست که دوست دارم عاشق شوم نه عاشق بوده ام نه می خواهم عاشق باشم اگه مقصود از عشق وصال است آنهم در غالب ازدواج . دوست داشتم کمی فرصت داشتم تا بداند کیستم . اما او نخواست . فقط می خواست زندگیش را سامان ببخشد و من این وسط مناسب بودم چون شرایطی را که او می خواست داشتم و نه شرایطی که خودم می خواستم .خودم مهم نبودم آنچه او می خواست مهم بود شادمانیم این حس را در او بر می انگیخت که چه کسی را دیدم که اینچنین شادم ! توهینی از این بالاتر برای من نبود . او نمی دانست من از اینکه هنگام راه رفتنم در خیابان پرندگان نترسند و فرار نکنند چقدر شاد می شوم یا از شنیدن صدای خنده شاگردانم یا دویدن چند کودک به دنبال هم فکر می کرد برای شاد کردن من باید پول خرج کرد ولی شادکردن من ساده تر از این حرف ها بود حتی یک اس ام اس می توانست مرا تا چند روز شاد نگه دارد . حال کین اندک کند شادم گرفتارم کنید. خیلی فکر کردم با اینکه انسان خوبی بود ولی در مجموع مرا نشناخت . چگونه می توانستم چقدر فکر کردم چقدر سخت بود برایم حتی وصالش حتی فراقش حتی حالا که نمی دانم کجاست همه اش فشار روحی بود برایم .باید می نوشتم داشتم دیوانه می شدم نمی خواستم احساسم دلیل وصالم با او شود خواستم با عقلم با شعورم انتخابش کنم . او نفهمید درکم نکرد زود آمد زودتر رفت حالا آنچه مرا در زندان این اندیشه تاریک نگه می دارد اندیشه هایی بود که در ذهن من بود و انگار دخترهای دیگر به این نوع اندیشه ها بها نمی دهند و این گناه من نیست
برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ ساعت : ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نظرات ()

مسافر 1
غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ ساعت : ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نظرات ()

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب