گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
اردوی غزه

امروز قرار بود شاگردامو ببرن مرقد امام . 5شنبه رضایتنامه دادیم بهشون و امروز همه

عازم بودیم . ساعت حرکت 8 صبح بود اما هنوز اتوبوس نیومده بود . مسوول این

موضوع مرتب زنگ می زد اداره که خبر بگیره کی راه می افتیم!! ساعت 9 اعلام کردن

اداره هیچ اتوبوسی نداره و همه اتوبوسا رفتن سفارت ترکیه !!!!

من و شاگردام لب و لوچه ها آویزون غصه خوران ! گفتم بچه ها کتاباتونو باز کنید و

سیستماتونم روشن کنید . شروع کردم به درس دادن تا ساعت 10 .

ساعت 10 همون خانوم هماهنگ کننده اومد در کلاسم و گفت ببخشید اتوبوس اومده و

میرید مرقد. گل از گلمون شکفت . درس تعطیل!!! چقدر قانعیم ! سوار شدیم . کلاس

من بود و یه کلاس دیگه! سوار اتوبوس شدیمو صلوات گفتیمو ....

قصه از کجا شروع شد؟؟

هر چی خیابونا رو می رفتیم شبیه بهشت زهرا نبود!

آقا ما داریم کجا می ریم؟

داریم می ریم سفارت ترکیه !

 ولی قرار بود بریم مرقد امام !

خانوم من برگه ماموریت برا سفارت دارم ایناهاش!!!

من : خانوم .... ما داریم می ریم سفارت ترکیه به مدرسه خبر بدید. مدرسه : فقط بوق

بدون پاسخ ! معاون مدرسه : بوق بدون پاسخ ! اون یکی معاون مدرسه : بوق بدون

پاسخ ! مدیر مدرسه : تلفنش سکرته کسی نداره !

چه کنیم ؟ چقدر راه مونده ؟ 3 دقیقه ! پیاده می شویم . بچه ها گوشه ی پیاده

رو برید راه رو نبندید ! مرقد امام منتقل شده ؟ امام انتقالی گرفته ؟ سیاست روز

مهمتر از سیاست دیروز! آقا کی برگردیم ؟15 دقیقه دیگه ! بچه ها افسرده !

من مثل همیشه فضول . سرم تو همه جا بود !

سربازای محافظ سفارت هیز پررو و بی نهایت بی ادب !با چند تا از همکارای مناطق

دیگه صحبت کردیم . شما می دونستید میاید اینجا ؟ نه ما قرار بود بریم مرقد!! اون

یکی خانوم : به ما هم نگفتن !!!آدم دزدی تو روز روشن !!! خدا وکیلی کجای دنیا

اینهمه به شهرونداشون احترام می زارن؟ اگه تو تلویزیون کسی رو دیدید جلوی

سفارت بدونید همه آدم ربایی شده بودیم .

فردا کلی بامدیرمون بحث می کنم برای این عدم هماهنگی و آدم ربایی تحت غزه!

این بود ماجرای اردوی ما


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ ساعت : ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نظرات ()

دل شکسته

پر بغض گریه بودم تو رسیدی تا بخندم

واسه پیدا کردن تو دل به جاده ها میبندم

راهی یه کوله راهم کوله بار عشقو بستم

دیگه از خودم بریدم دیگه از آینه خستم

تویی کعبه ی وجودم دور چشمای تو گشتم

نکن از دلم گلایه باید از تو می گذشتم

می خوام این عشق قشنگو از نگاهت پس بگیرم

نمی خوام مثل پرنده توی یه  قفس بمیرم


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ ساعت : ۸:٥٠ ‎ب.ظ | نظرات ()

آغاز کلام

به تماشا سوگند

به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در خطر است ...

***********************

 حالا بگو چه کنم ؟ مانده ام میان هزار توی این روزها که سخت میگذرد . باز به وعده

های تو زنده ام . باز پشت درهای بسته ی امید نذر حاجتم کرده ام . این درها که باز

نمی شوند . باز نماز صبر می خوانم . تو که جای من نیستی نمی توانی هم باشی

نمی دانی چقدر وقتی در مقابل تو حرف می زنم حس بدی دارم . حس می کنم که

تو از روی عمد می خواهی این وضع ادامه داشته باشد . حس می کنم تو نمی خواهی.

باز حرف هایم را در اوج حقیقتش کوتاه می کنم . تو که میدانی همه اش دردهایی

است که درون خون من است حالا فریادش بزنم که چه ؟

این روزها زیاد حس می کنم که تمام شده ام . تمام برای همه ی چیزهایی که خواستم

برای لحظه ای شادی تو  باشم . حالا نگاهم کن . از تو بسیار رنجورم . چگونه دلم را

بدست می آوری؟

 

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ ساعت : ٥:۳۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب