گل کاغذی
 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
گل رويا

سلام. امروز يه شعر از کتاب سيمين بهبهانی خوندم که بی اختيار ياد

شعری افتادم که آقای خاتمی روز توديعش تو مجلس خوند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آن كه رسوا خواست ما را، پيش كس روا مباد!

وآنكه تنها خواست ما را، يك نفس تنها مباد!

آن كه شمع بزم ما را با دَمِ نيرنگ كشت

محفلش، يارب، دمي بي شمع شب فرسا مباد!

چون گزير از همدمي گردنكش و مغرور نيست

با من از گردنكشان، باري، به جز مينا مباد!

چون گل رؤيا به گلزار عدم روييده ايم

منّتي از هستي ي ِ ما بر سر دنيا مباد!

مي توان خفتن چو در كوي كسي همچون غبار

پيكر تبدار ما را بستر ديبا مباد!

سايه ي ويرانه ي غم خلوت دلخواه ماست

كاخ مرمر گون شادي از تو باد از ما مباد!

ما و بانگ شب شكاف مرغك آواره يی

گوش ما را بهره از شور هزار آوا مباد!

غرق سرگرداني ي ِ خويشيم چون گرداب ِ ژرف

هيچمان انديشه از آشفتن دريا مباد!

امشبي را كز مِي ِ پندار، مست افتاده ايم

با تو، سيمين، وحشت هشياري فردا مباد!


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥ ساعت : ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نظرات ()

آوار رنگ

 هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد 

 امشب دلي كشيدم

شبيه نيمه سيبي 

 كه به خاطر لرزش دستانم

در زير آواري از رنگ ها 

 ناپديد ماند

حسين پناهی


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ ساعت : ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نظرات ()

 

وقتی بچه بودم چشمانم را می بستم و درکوچه ها راه می رفتم،

 با اينکه چشمانم بسته بود ،نمی توانستم از هرآنچه دراطرافم است نديده بگذرم.

وقتی بچه بودم گوشهايم را می گرفتم تا نشنوم،

اما باز نسبت به همان صدای کمی که به گوشم می رسيد و می شنيدم

 کنجکاو بودم.

اکنون بزرگم دوست ندارم نبينم . دوست ندارم نشنوم و از هر آنچه می بينم

 يا ميشنوم هرگز به آسانی  نمی گذرم .

اگر خوبيها را ببينم يا بشنوم در مورد آنها حرف خواهم زد .

اما من خدايی دارم که ميليارد ها سال است همه چيز را ديده و همه چيز را شنيده

اما هيچ نگفته و فقط سکوت کرده.

اگر به خدای من بگويی دوستش داری يا بگويی از او رنجيده ای باز هيچ نمی گويد.

خدای من صبری بزرگ دارد آن زمان که گناه مرا می بيند و هيچ نمی گويد .

خدای من بخشنده ترين است آن زمان که ندامت مرا می پذيرد و می بخشدم.

دوستش دارم حتی اگر هر ثانيه زندگيم سالی شود و هر لحظه آن سال جوابم

فقط سکوت باشد.

دوستش دارم حتی اگر هر روز به رنجهای زياد، دلم را به درد بياورد.

 

 


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥ ساعت : ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نظرات ()

کاش ميدونست

به خودم فشار می آرم تا اصلا از توننويسم. چون

چون معتقدم همه ی انسانها معنی همه ی لغاتو نمی دونند واين

اصلا ربطی به سواد و تحصيلاتشون نداره.

همش به تو فکر می کنم و به روزی که قراره به هم نزديک بشيم ،

 يه نزديکی واقعی...

واين نزديکی اصلا معنای اون نزديکی رو نمی ده

اگر چه ظاهرش اينو نمی گه!

دلم برات تنگ می شه هر شب گريه ميکنم که چرا؟

چرا من و تو قد زمين تا آسمون از هم دوريم؟

می خوام ازت ننويسم

ولی انگار نفسام بوی تو رو ميده

هيچ کس نمی دونه جز اونايی که تو تنهاترين لحظه شون ، تنهای تنها

موندن و اشک ريختن و گفتند " چرا خواستيم و نشد "

دلم می خواد تا ته دنيا از تو بنويسم

کی می دونه ته دنيا کجاست!!!!!

***************************************

خدايا يه ذره ی کوچيک روش نشد بهت بگه

برات می نويسه که دوست داره

***************************************


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥ ساعت : ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | نظرات ()

سال ۸۵

 سينه را چون سينه ها

هفت آب شو از کينه ها

وانگه شراب عشق را

پيمانه کن ، پيمانه کن

يه سال ديگه هم گذشت. ديشب وقت تحويل سال

به ياد آنهايی افتادم که ديگه در بين ما نيستند و

 آنهايی که در بين ما هستند ولی با ما نيستند.

به ياد آنهايی افتادم که به تقدير زمان فراموششان کردم

و آنهايی که به اقتضای زمان فراموشم کردند و رفتند.

به ياد لحظاتی افتادم که بر زمين افتادم

و لحظاتی که دويدن را تجربه کردم.

و از خدا خواستم که به من دلی پاک دهد تا

ببخشم آنانی را که بخشيدنشان برايم بسيار دشوار است

و لايق بخشش باشم اگر چه گناهانم بسيار بزرگ باشد...

"آمين"


برچسب‌ها:
نويسنده : گل کاغذی تاريخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥ ساعت : ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نظرات ()

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

روزگاریست که چون من همه را طرح خاموشی در نقش لب است
صفحات دیگر
امکانات وب