امروز روز آخر مدرسه بود . کلی سال دیگه باید خدمت کنم . معلمی شغل فرسایشی
هست الان می فهمم چرا انقدر بهمون تعطیلی می دن . عاشق چشم و ابرومون نیستن
فاصله ی اجتماعی بین معلما و شاگردا هر روز داره بیشتر می شه . به زور حرف همو می
فهمیم . یه زمان با تک تک شاگردام حرف می زدم از مشکلاتشون . الان جز درس دادن
حس هیچ کاری رو ندارم .
هوا یه هوای ملسیه امشب . دلم می خواد برم ماشین سواری . تا صبح تو جاده باشم
شاید به جایی برسم.
یه گل فروشی پشت خونمون باز شده اسمش گل کاغذیه . خیلی دوسش دارم .
گلدونای قشنگی داره .
حس باغبونی رو دارم ک برا گلاش درد دل می کنه . حس غمگین تنهایی چون هر کس
که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
@};------ ( یه ایموشن گل نداشت اینجا با این نوناشون)